یک ذهن کاملاً جدید.

توی خونه موندم و به خاطر سرما خوردگی زیاد سرحال نیستم.
گلوم درد می کنه. سرم هم. برای چند روز تن به افسرده گی دادن و تنبلی کردن دلیل خوبیهچشمک
چهارشنبه رو لای پتوی گرم و لباس های کلفت خودم رو دم می کنم.بین وب گردی هام چشمم می افته به عنوان یه پست جدید از دکتر شیری:

کارگاه آموزش و تمرین نکات نظریه دانیل پینک در رشد مالی در ۵ سال اینده در ایران

 

کتاب دانیل پینک که من نمی شناسمش و چیزهایی درباره موفقیت در 5سال آینده در ایران. ته ذهنم با همون جملات احساس می کنه که دلش می خواد جمعه اونجا باشه و اون حرف ها رو بشنوه دکتر شیری و تکاپوشون برای موفقیت جوون ها رو که می شناسم.نیشخند
پنجشنبه هم برنامه ام زندگی لای پتوهای گرم  بود که همکار بابا که من تو خونه به شوخی آقای رئیس صداش می زنم و جداً رئیسمه زنگ زد و گفت پاشو بیا که تو نمایشگاه بین المللی غرفه رو گرفتیم و تو باید ببینی و کارا رو شروع کنی.
جون ندارم اما نه نمی گم و یا علی بریم.
جمعه. رخوت و تنبلی و بی حالی خوردن قرص ها ولی یه دلیل خوب هست برای حرکت کردن. دختر خاله ام که هم سن منه و فوق لیسانس مهندسی دانشگاه تهران خونده داره براش خواستگار می یاد و آقای داماد که از هم دانشکده ای هاش و پسر خوب و امروزی و مومنیه که توی یکی از این تئاترهایی که ما باهاش رفتیم بین جمع بچه هاشون بوده و من می شناسمش و البته که الان برای ادامه تحصیل رفته خارج از کشور و از خانواده اش خواسته بیان و بپسندن و پست کنن بره پیشش. زبان
حال و هوای یه حبه قندی تو خونه خاله فراهمه.از ظهر برای کمک می ریم و عروس عروس قشنگ می خونم و با عروسک چوبی نخیم که نخش رو می کشی می رقصه حرکات موزون دَر می کنم و انرژی مثبت می فرستم که بابا دخترمون هل داره نمک و فلفل داره ماشاله به چشم و ابروش دوماد می یشنه پهلوش
داماد دو سه سالی از دخترخاله جان کوچکتره و البته که همین موضوع باعث نگرانیه که نکنه مادر داماد ... و از آنجا که این نمی دونم چندمین نفریه که داریم می شنویم با فاصله سنی این جوری هستن دیگه برای همه مون عادی شده
بین دودلی موندن تو مجلس شاد و خاله زنکی خواستگاری و رفتن به کلاس دکتر شیری بالاخره رفتن رو ترجیح می دم و راهی می شم.
یک ذهن کاملاً جدید.
مبحث خیلی جالبیه
بلو مارکت ها  و رِد مارکت هایی که هر کدوم تو کارمون داریم کدومن؟
یه تلنگر جدی.


می خوام یه کم زکات علمم رو بدم:

رد مارکت چیزیه که توی شغل ما هست ولی ما باید به دستش بیاریم. مثل امکانات بیشتر و یا بخش های جدیدی که ما هنوز نداریم...
و بلو مارکت: این بخش ، بخشیه که هنوز وارد کارمون نشده. خدمات جدید یا فکرهای خلاقانه ای که ما رو ازدیگران متمایز می کنه. و حواسمون باید به این بخش باشه.
دکتر می گه ما تو عصری به سر می بریم که عصر کشاورزی و عصر صنعت رو پشت سر گذاشتیم و تو عصر اطلاعات هستیم. اما دنیای مدرن که از ما جلوتره به سمت عصر معنا پیش رفته و می شه پیش بینی کرد به زودی معنا گراییه که وجه تمایز ما با همکارامونه.
معنا گرایی یعنی لبخند و همدلی ای که یه پزشک به بیمارش می ده.
یعنی شمع زیبا و عطری ای که سر میزت روشن می کنی. دکتر آمار خیلی بالایی از استفاده از شمع تو کشور آمریکا می دن! و این یعنی زیبایی و معنا در دنیای مدرن...
خیلی نکته های جالب و عمیقی توی اون سه ساعت شنیدم که یه بار دیگه بهم این حس رو داد که اگه می خوای به رکود نرسی و هر روز بری جلو نباید ارتباطات رو با خانه توانگری قطع کنی!
دکتر می گن ما همه تو زندگی روزمره مون دنبال پول بیشتر هستیم برای این که حالمون رو خوب کنه اما آیا پول خاصیتش حال بهتره؟
جواب منفیه. پول بیشتر حال بهتر نمی ده و خاصیتش بی معنی کردنه ماست ما باید حواسمون باشه که با پولمون معناهامون رو افزایش بدیم. و یک ذهن سالم آخرش معنا دار می شه.
دکتر با یاد آوری خونه های ثروتمندان که چند شب پیش توی تلویزیون دیده حرف عجیبی می زنه.
انسان آفریده نشده که فعلاً در بهشت زندگی کنه!
پول مهم نیست مهم توانگر بودنه...
وقتی از کلاس می یام بیرون ساعت تقریباً 9 شده و به خاطر سرماخوردگیم جسمم بی جون و سرم در حال ترکیدنه از شدت درد
اما با یک ذهن کاملاً جدید شاداب راهی می شم تا یه بار دیگه تغییر ایجاد کنم و به دنبال خلق معنی و زیباییم.
خدایا نعمت جمعه های خوبت رو شکر   

  
به قلم : بانوی آبی ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠
برچسب‌ها : حال من ، دکتر شیری

روزنامه امانی

یک مطلب بسیار شیرین و تامل بر انگیز درباره ی ازدواج توی وب لاگ دکتر شیری خوندم که دلم می خواست بقیه ی دوستام هم حتماً بخوننش:

یک روز پدر بزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی که بسیار گرون قیمت بود، و با ارزش، وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود خودته، و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده، من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم،

چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندی ؟ گفتم نه، وقتی ازم پرسید چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندی زد و رفت،

همون روز عصر با یک کپی از روزنامه همون زمان که تنها نشریه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روی میز، من داشتم نگاهی بهش مینداختم که گفت این مال من نیست امانته باید ببرمش،

به محض گفتن این حرف شروع کردم با اشتیاق تمام صفحه هاش رو ورق زدن وسعی میکردم از هر صفحه ای حداقل یک مطلب رو بخونم.

در آخرین لحظه که پدر بزرگ میخواست از خونه بره بیرون تقریبا به زور اون روزنامه رو کشید از دستم بیرون و رفت.

فقط چند روز طول کشید که اومد پیشم و گفت ازدواج و عشق مثل اون کتاب و روزنامه می مونه

ازدواج اطمینان برات درست می کنه که این زن یا مرد مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست که فکر می کنی همیشه وقت دارم بهش محبت کنم، همیشه وقت هست که دلش رو به دست بیارم، همیشه می تونم شام دعوتش کنم اگر الان یادم رفت یک شاخه گل به عنوان هدیه بهش بدم، حتما در فرصت بعدی این کارو می کنم حتی اگر هرچقدراون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفیس و قیمتی، اما وقتی که این باور در تونیست که این آدم مال منه، و هر لحظه فکرمی کنی که خوب این که تعهدی نداره، می تونه به راحتی دل بکنه و بره، مثل یه شیء با ارزش ازش نگهداری می کنی و همیشه ولع داری که تا جایی که ممکنه ازش لذت ببری، شاید فردا دیگه مال من نباشه، درست مثل اون روزنامه حتی اگر هم هیچ ارزش قیمتی نداشته باشه...

و این تفاوت عشق است با ازدواج

 

نظر شما چیه؟

  
به قلم : بانوی آبی ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ خرداد ۱۳٩٠
برچسب‌ها : دکتر شیری ، ازدواج

سفر یک روزه ی من به کویر!

کویر

یه جورایی مثل زندگی می موند. خالی ولی پُر! با تپه های رملی ای که برای زنده موندن روحت باید ازشون بالا بری.

 

آدم ها همه راه خودشون رو می رن

بعضی ها تصمیم می گیرند که تو دامنه ها بمونند و لذت دیدن و صعود روی تپه های شنی رو به خاطر خستگی راه یا عدم امید و آرزو برای اون، از دست بدن ...

بعضی می تونن یه نفس برن بالا و خیلی زودتر از بقیه برسن بالا و از اون جا تلاش بقیه رو تماشا می کنن! بعضی آهسته و پیوسته می رن و راه خوب و درست رو انتخاب می کنن و بعضی برای این که بتونن خلوت بهتری رو تجربه کنن راهی رو انتخاب می کنند که می بینن حالا حالاها به بالا نمی رسه و بعد مجبور می شن عوض اش کنن تا برسند. بعضی ها هم با چنگ و دندون رفتند بالا تا کم نیاورده باشن و به خودشون گفتند اگه اون هایی که اون بالا هستند تونستند پس حتماً من هم می تونم!

 و بعد لحظات قشنگی بود اون دعای دسته جمعی بالای رمل شنی

یه نیایش جمعی به خاطر داشته هامون و یه ایجاد انرژی و امید برای به دست آوردن آرزوهامون ...

طبیعت همیشه جای خیلی خوبی برای نیایشه و کویر یه جای خوب برای تمرکز و دریافت آرامش روحه!

... و همیشه پایین اومدن راحت تر از بالا رفتنه و خراب کردن راحت تر از ساختن...

 فقط حیف که خیلی کوتاه بود خیلی خیلی کوتاه!!!

 

  
به قلم : بانوی آبی ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠
برچسب‌ها : روزانه ، دکتر شیری ، کویر

دستانی که تکانم دادند

همه برایم دست تکان دادند
اما کم بودند دستانی که تکانم دادند!
به حرمت تاثیری که برهمه ی فرزندان سرزمینتان داشته و دارید هفته تان از امروز تا همیشه مبارک

امروز روز معلم بود
سال هاست که من دیگه مدرسه نمی رم و دیگه مثل اون روزای شیرین کودکی از اول اردیبهشت به فکر این نیستم که واسه روز معلم واسه خانوم معلمم چی بخرم تا بهترین هدیه رو من داده باشم!چشمک

از وقتی کلاس های اخلاق خانم جهانخواه رو رفتم چند سالیه که دوباره یک معلم دارم که روز معلم بهش کادو بدم اما اونم معمولاً با گذاشتن یه پول دسته جمعی با دوستام و اهداکردنش سر و تهش هم می یاد! تا اینکه امسال یه اتفاق جالب افتاد! چند ماه پیش توی روز مادر و میلاد حضرت زهرا من برای مجری گری جشن انتخاب شدم و از اونجایی که از بچه گی این کار رو دوست داشتم و حتی یه بار هم گفته بودم حاضرم مجری بشم، نتونستم این کار رو قبول نکنم اما وقتی توی یک سالن 600 نفره میکروفون رو می گیری دستت و دو تا دوریبن و یه عالمه چشم ذل می زنن به تو و تک تک حرکاتت می فهمی که این مقوله با مجری گری های بچه گیت یه دنیا متفاوته! بعد که فیلمت رو می بینی و سوتی هایی که دادی رو می شمری، پشت دستت رو داغ می کنی و می گی من غلط بکنم دیگه همچین غلط هایی بکنم و مجری بشم!
تا اینکه دو هفته پیش دوباره دوستم که مسئول هماهنگی جشن هاست زنگ زد که می یای واسه روز معلم مجری بشی؟ خندیدم و گفتم معلومه که نه! ولی بعد وقتی اصرار کرد و همون دلایل قبلی رو آورد که مجری نباید تکراری بشه و نمی تونیم هربار از نسرین استفاده کنیم کسی نیست و خانم با انتخاب شخص تو موافقت کرده و وقتی من از کار دفعه قبل خودم اعلام نارضایتی کردم گفت نه خیلی هم واسه تجربه اول اونم تو اون سالن خوب بوده این برنامه تو سالن خود دفتره تعداد هم کمتره و وقت هم داریم برای تمرین خواهش می کنم بیا! نتونستم بگم نه!
و این طوری شد که من دوباره مجری شدمو البته این تجربه خیلی بهتر از قبلی در اومد هرچند که بازم چند تا تُپُق داشتم.نیشخند
اما چیزی که برام مهم شد اولش پیدا کردن شعر و نوشتن متن مجری بود.
کلی در باره کلمه معلم سِرچ کردم و مطلب جمع کردم و امسال یه جور دیگه با این عنوان در گیر شدم!
و این جوری بود که به این فکر افتادم که خدا چقدر همیشه از بابت داشتن معلم های خوب به من لطف داشته! و چه خوبه که براشون هدیه ای بخرم و بهانه ای بسازم برای تقدیر:

من پنج سال پیش افسرده و تنها بودم و از خدا می ترسیدم و نمی شناختمش  و باهاش حرف نمی زدم!
زمان خیلی خیلی سختی توی زندگیم بود مدتی بود که برگشته بودم خونه ی پدرم و بیکار و تنها و شکست خورده و بی هدف زندگی می کردم! تا این که با خانم جهانخواه آشنا شدم و استادی پیدا کردم که اعتقادات من رو نسبت به خدا عوض کرد! خدای دور و اجباری  و بی معنی، معنا پیدا کرد و بعد من هر روز عوض شدم! دیگه افسرده و تنها نبودم. یه امیدی داشتم که خیلی بهم نزدیک بود نزدیک تر از رگ گردنم!
و خانم جهانخواه شد معلمی که من و زندگیم رو تکون داد و من رو از سرگردونی نجات داد و خدای خوب و عزیز رو به من نزدیک کرد یا بهتره بگم من رو بهش نزدیک کرد.
من بارها توی این پنج سال برای خانم جهانخواه نامه نوشتم و برای تک تک محبت ها و کارهایی که برام کرده تشکر کردم اما امسال برای کس دیگه ای نامه نوشتم. معلم دیگه ای که از یه زاویه ی دیگه ولی به اندازه خانم جهانخواه روی من تاثیر داشته. آقای دکتر شیری
کسی که نظر من رو نسبت به خودم و دنیای اطرافم و ارتباطم با این دنیا عوض کرد! دوسال پیش در پی اتفاقاتی که توی زندگی خیلی شخصی من افتاده بود من عصبی و کلافه پر از خشم های فروخورده و خسته از محبت های بی اثر سر از کلاس های دکتر شیری در آوردم و دکتر شیری با شاپور درونش یا با دکتر جدی اش نمی دونم با چی اما خیلی خیلی به آرومی من رو شخم زد و دنیای خستگی های من رو عوض کرد و من توی سایه رو بیرون کشید و نشونم داد! و امروز من اونی نیستم که دوسال پیش بودم و این رو مدیون دکتر هستم
متن نامه ام را براتون با اندکی حذف می یارم تا برای خودم هم بمونه و البته مروری بکنم برای خودم و دوستایی که مثل من این چیزها رو از ایشون یاد گرفتند: 
به نام آنکه به قلم قسم خورد و معلم را آفرید

معلمی شغل نیست؛ معلمی عشق است. اگر به عنوان شغل انتخابش کرده ای، رهایش کن و اگر عشق توست مبارکت باشد. (شهید رجایی )

استاد عزیزم دکتر شیری گرامی سلام

این روزها که به روز بزرگداشت مقام معلم نزدیک می شویم، من مجری برنامه ای برای تجلیل از معلم در موسسه ای که کلاس های مذهبی ام را می روم شده ام. و در گیر و دار انتخاب متن و شعرها، از زاویه ای عمیق تر هر روزه با این مقام مقدس در گیرم.
و در این درگیری تاثیر شما روی روحم را هر روز زیرو رو کرده ام ...
و با خودم فکر کردم که حضور تان ، کلاس هایتان برای من چه نتایجی داشته و دیدم که من ، من دیگری است هر چند بعد از همه ی آموزه های شما باید که من، منِ دیگر تَرتَری می شدم اما ظرف من همین قدر بوده و شاید ته نشینی آموزه هایتان آرام آرام دیگرگونه تَرم سازد.
من از شمابسیار آموخته ام...
از شما آموختم که همیشه سهمی را برای شیطان در زندگی ام متصور شوم و هرگز چیزی را حتی در خودم صد در صد ندانم.
من از شما یاد گرفتم که همیشه با یک راه و با یک آرکتایپ زندگی نکنم و گاهی باید که آگاهانه به فراخوان طبیعت پاسخ دهم و آن طوری باشم که نبوده ام! مثلاً منِ هرا باید که در انتخاب هایم از آرتمیس ام بیشتر یاری بگیرم تا آسیب های کمتری ببینم!
من یاد گرفتم باید مدیر حرکات و گفتگوهای بدن و لحن ام باشم. که گاهی آن ها سخنی می گویند که من نمی خواهم و تاثیرش از جمله های گفتاری ام عمیق تر است!
من از شما آموختم که دردها و زخم های من نباید دور ریخته شوند که آنها سرمایه های روح من اند و من بعد از هر شکستی و هر باری که از بهشتی رانده شدم، باید که جستجویم را برای رسیدن به بهشتی دیگرگونه آغاز کنم چرا که هرگز به بهشت پیشین باز نمی گردم. اما دنیا بهشت های دیگری را تقدیم ما خواهد کرد اگر خودمان سهم خود را دیده و پذیرفته باشیم و به دنبال پیروزی، دوباره قدم برداریم.
من یاد گرفتم که گاهی با سکوت تان درس بگیرم و از سکوت تان جواب سئوال هایم را در کنکاش آموزه هایی که در من رسوب کرده و نباید که گفته ها را دوباره بگویید بگیرم.
من از شما آموختم که قهرمان زندگی خودم، تنها من هستم. پس مسئولیت من است که تلاش کنم تا دنیا بهترین هدایایش را تقدیم این قهرمان کند!
من یاد گرفتم که وقتی رابطه ای را از دست می دهم برای آن عزاداری کنم و بعد سهم خودم را بپذیرم و درس هایم را بردارم و عبور کنم! که در عزا ماندن در مرداب ماندن است ، در خود فرو می کشدت و عزاداری نکردن برای دردهای روح بلعیدن غذای اسخوان دار و نجویده ای ست که بالاخره در گلو گیر می کند.
من از شما یاد گرفتم که رابطه ی عاطفی من یک بخش از شادمانی های زندگی من و یک چرخ از این ماشین است و اگر سهم بیشتری به آن بدهم تعادل ماشینم به هم خواهد خورد و روحم کم خواهد آورد از آن بخشی که کم گرفته! و اگر بهای کمتری هم داشته باشد ماشین ام پنچر خواهد بود. اما ابن بخش همه ی سهم شادی و سعادت های زندگی من را به عهده ندارد!
من از شما یاد گرفتم که باید خوب و زیبا دیده شوم پس باید که به آفرودیت قوی درون خودم احترام بگذارم و ببینمش و تحت کنترل عقایدم اون رو زندگی کنم نه سرکوب! اون طور که فکر می کردم به خاطر آموزه های دینی باید بکنم.
من یاد گرفتم که یک مرد همون قدر که نیاز به مادری کردن داره نیاز به مادری نکردن هم داره و زن باید این تغییر زمان ها رو تشخیص بده!
شما به من کتاب های خوبی دادید که روح من رو تغذیه می کنند و سایتی هست که وقتی لب تابم رو روشن می کنم می تونم توش از یه فضای خوب و متفاوت اطلاعات خوب و متفاوت بگیرم و باعث می شه از آدم ها و فضایی که دوستشون دارم بی خبر نمونم.
من معصوم رو توی خودم می بینم و آگاهانه زمام خودم رو بهش می دم یا ازش می گیرم.
و...................

من خیلی چیزها از شما یاد گرفتم که الان، شاید از زیر دست قلمم جا مونده اما توی روزهای زندگیم تاثیر می زارند و دعای خیر من رو برای شما راهی می کنه.
حضور شما و آدم های مثل شما که معلمی عشقشون و هنرشونه پر از خیر و برکته و من می دونم که جاری کردن خیر توی زندگی بقیه راه خیر رو به زندگی شما هم باز می کنه...
از خدا همیشه براتون سلامتی، موفقیت و نشاط می خوام و به قول قشنگ ترین دعای مادربزرگ ها ان شالله که عاقبت به خیر بشید که به عاقبت به خیری خیلی از جوون های این مرز و بوم کمک کردید و می کنید

روزتون مبارک.

اردتمند همیشگی شما...

 

امسال روز معلم برام واقعاً فرق کرد من معلم هایی رو دیدم که بی صدا در اطرافم معلم هستند و من ازشون چیزهای زیادی یاد گرفتم ولی هیچ وقت روزشون رو تبریک نگفته بودم!

امروز من به چند نفر که معلمم نبودند ولی ازشون چیزهای خوبی یاد گرفتم و می دونم معلم های خوبی هستند هم تبریک گفتم و هدیه دادم. و تبریک امسال من چقدر همه شون رو شگفت زده و شاد کرد و چقدر من هدیه دادن رو دوست دارم. لبخند

هدیه دل ها رو به هم نزدیک می کنه و اونی که هدیه رو می گیره می فهمه که جای اون توی زندگیت یه جای خاصه. جایی که ارزش تشکر کردن رو داره.

خدایا چه هدیه ای برات بخرم تا بهت نشون بدم چقدر برای همه چیز ازت ممنونم من همه داشته هام رو بهت مدیونم!بغل

  
به قلم : بانوی آبی ; ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠

وب لاگ جدید دکتر شیری

دوستای خوبم که از من سراغ وب لاگ آقای دکتر شیری رو می گیرید

فقط اومدم که یک خبر بهتون بدم

http://doctorshiri.blogfa.com/

فعلاً به این جا سر بزنید با امید این که به زودی مشکل سایت اصلی حل بشهخیال باطل

  
به قلم : بانوی آبی ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٩
برچسب‌ها : دکتر شیری

بنی آدم!

چقدر خوبه که بنی آدم اعضای یکدیگرند!
امروز ناهار ما منزل عموجان دعوت بودیم و روز عید را فامیل دور هم بودیم. من از دیشب رفتم اونجا.
بابا جان صبح قبل از ناهار جلسه ای داشت و دیرتر اومدن! که الان من شنیدم درباره ی کمک به یکی از دوستان قدیمیش بوده که مرد آبرو داری ست و در این بازار عجایب کسی با تبانی با بانک سرش کلاه گذاشته و چنان به روز سیاه نشسته که الان تو زندانه!
و بابا جان داره تلاش می کنه به خانواده ی اون بنده ی خدا کمک کنه تا آزاد بشه. داشت می گفت به فلانی گفتم: همسرش بنده خدا شده شکل مادرش تو این مدت از بس که غصه خورده و...
همراه با غم برای اونا یه حس خوبی اومد تو وجودم. این که ببینی پدرت همیشه دنبال کارهای خوب و کمک به دیگرانه خیلی می چسبه ، اونم خیلی بی سر و صدا!
الان چندین ساله که ماهیانه یک مبلغی رو به یه خانواده ای تو اسلامشهر کمک می کنه که یه روز دوستش خانم اون خانواده رو دم اداره اشون در حال گدایی دیده و از اون جایی که حجب و حیای زن و سکوتش مثل گداها نبوده همکار بابام بعد از چند روز رفته جلو و از زندگیش تحقیق کرده و فهمیده زن بیچاره حسابی مستاصل شده و چاره دیگه به ذهنش نرسیده! شوهرش یه بیماری لاعلاج داره و افتاده گوشه خونه دختر نوجونش رو شوهر داده به یک راننده کامیون ،شوهر دخترش تصادف کرده و افتاده زندان و یه دیه هم افتاده گردنش و کامیونش رو هم از کف داده و خلاصه وضع زندگیش افتضاح بوده و بابام و دوستش تصمیم می گیرن بهشون کمک کنن.
حالا چندین ساله که ماهیانه یه مبلغی به حسابشون می ریزن و همیشه حواسشون بهشون هست. عیدها حتماً می رن دیدنشون _ منم یک بار رفتم و خیلی برام آموزنده و غریب بود!_ و عین اعضای خانواده روشون غیرت دارن. دامادشون که آزاد شد به معرفی بابا شد آبدارچی یه اداره ای. پسرش دانشگاه قبول شد و بابا فرستادش اونم درس خوند و شاگرد اول می شه. تو خونمون یه جوری از این علی نام برده می شه که انگار کن داداش خودمه!
اینا حس خیلی خوبی بهم می ده نه برای کار خیرش برای بابایی که ساکت کار خیر می کنه. همیشه کاراش یه جوری تو لفافه رو می شه. و بارها پیش اومده که با این که خودش حقوقی نمی گرفته و شرایط خودمون هم خیلی خوب نبوده اتفاقی برای اون ها افتاده و بابا بی سر و صدا مشکل رو حل کرده. هیچ وقت ندارم رو ازش نشنیدم.
ازش خیلی گذشت کردن رو یاد می گیرم و غیرت داشتن رو.بغل
روی آدم های خوبی که می شناسه یه جوری غیرت داره که انگار کنه همه برادرش هستن!
هیچ وقت به کارهای کوچیک فکر نمی کنه. دنبال کاری نیست که فقط سود مادی داشته باشه ! همیشه به یک مجموعه فکر می کنه که رشدشون بده و به  همشون سود بده و با هم به یک جایی برسن! همیشه دنبال کارهای خلاقانه و نوآوریه.
بعضی آدم ها کاراشون سود مالی شخصی برای خودشون داره اما بعضی ها نه فقط خودشون رو در نظر ندارن به فردا فکر می کنن و به آدم ها.
مثل بابای من! مثل دکتر شیری! مثل استادم خانم جهانخواه!
این آدم ها معمولاً بیشتر از بقیه سختی می کشن! و معمولاً کسی درکشون نمی کنه!
گاهی بقیه بهشون انگ های مختلف می زنن! بعضی سیستم ها تاب نمی یارنشون و همیشه مشکل و مزاحمت و دشمن دارن.
استادم همیشه دشمنایی داره که چون نتونستن از مشاوره اش استفاده کنن، دشمنش شدن و نقطه ی مقابلش قرار گرفتن! آدمهای زیادی با ایشون محک های سختی خوردن و از نفسشون سخت شکست خوردن!
بابام توی این دولت به اجبار بیست و هشت ساله بازنشسته شد و مرخصی اجباری براش رد کردن! در حالی که تو دولت قبلی جزو مدیران برجسته و نمونه بود و شرکتی که مدیرعاملش بود خیلی سریع تو مدت مدیریت بابا رشد کرد و برندشون تو اون مدت خیلی معروف شد و جا افتاد و الان حتی کیفیت محصولاتشون هم اُفت کرده!
فیلتر سایت دکتر هم که یه نمونه ی خیلی ساده مشکلاتیه که برای ایشون ایجاد شده و من از نزدیک مسائل ایشون رو نمی دونم ولی مطمئنم برای ایشون هم فکرهای بزرگ داشتن و خدمت به خلق خیلی ساده نیست.

بچه ها لطفاً شما هم برای آزادی و حل مشکل دوست بابام  و سلامتی و طول عمر بابام و کسایی که مثل اون هستند دعا کنید. گل

بعضی آدم ها نعمتن و ما باید همیشه حواسمون به حضور این نعمات توی زندگیمون باشیم...

 

  
به قلم : بانوی آبی ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٩
برچسب‌ها : روزانه ، بابا ، دکتر شیری

فیلتر شدنتون مبارک!

چند روزه که دارم سعی می کنم با فیلتر شکن سایت دکتر شیری رو باز کنم نمی شه که نمی شه!
باز می شه اما از صفحه ی فهرست اون ورتر نمی ره
امشب بالاخره باز شد و تونستم مطلب نان را از هر طرف که بخوانی نان است رو که توی ادامه ی مطلب می یارم رو باز کنم!
دلم می گیره! خیلی بیشتر از خیلی وقت ها
یه بغضی می شینه ته گلوم!
آخه دیگه آدم باید چی بنویسه یا چی کار کنه که خفه اش نکن؟


آقای دکتر
درد مردم داشتن و تلاش برای رشد کردن جوون ها  توی این مملکت جرمه ! خوب پس به حق فیلتر شدید
اشکالی نداره ما سخت تر هم که باشه حرف های شما رو می خونیم!
تا اینجاش هم عجیب بود که توی این سیستم اجازه دادند شما توی تلویزیونشون حرف بزنید!
اینا جهل مردم رو بیشتر از روشنی شون دوست دارند وقتی که درس تنظیم خانواده تبدیل می شه به آیین همسرداری که یعنی مهم نیست تو ندونی و نتونی شوهر کن بچه درست کن و ابله زیاد! و طلاق فراوون!
تو این فضا مثل شمایی که می یاید از اول ب بسم الله ارتباط عاطفی شروع می کنید و می رید جلو تا بهداشت جنسی نباید هم بتونید راحت حرفتون رو بزنید!
شما می خواید درد از ریشه حل بشه می خواید هر کسی خودش زخم خودش رو باز کنه خودش سفر خودش رو شروع کنه و خودش سایه های راه خودش رو ببینه پس نباید بتونید بی فیلتر حرف بزنید!
فیلتر شدنتون مبارک

ادامه مطلب   
به قلم : بانوی آبی ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٩
برچسب‌ها : روزانه ، دکتر شیری

من استادهای خوب زیادی توی زندگیم داشتم. خدایا شکرت

هر روز وقتی لب تاپ رو روشن می کنم، اولین کارم اینه که برم تو سایت دکتر شیری یه سرو گوشی آب بدم. امشب با یه متن تاثیر گذار و عمیق مواجه شدم ! که پیشنهاد می کنم شما هم برید و بخونیدش:

عنوانش هست: به سوختگی شدید دل که پماد نمی زنن!

http://www.doctorshiri.com/weblog/archives/001150.php

عشق های آدمی وقتی دردهای او میشود، گنج هستند و باید مراقبشان بود.

عشق های ما میراث فرهنگی روح ما هستند و نباید تاراج شوند.

دردهای آدم های زیادی رو شنیدم و تعابیرشون رو از درد. دردهای تلخ و سنگینی رو هم خودم توی زندگی ام تجربه کردم!

اما هیچ وقت نگاهی به این قشنگی به درد ندیده بودم

( شاید به جز اون جمله ی استاد قیصر امین پور که گفتن دردهای من جامه نیستند تا زتن درآورم...)

درد به روح عمق می ده. به روح بها می ده. و آدم هایی که درد نکشیدن آدم های سنگی و سختی هستند. و گاهی کوچیکن واسه تلخی های بزرگ زندگی...

و من آدم های بزرگی رو می شناسم توی زندگیم...

...

 

 

شعر دکتر شیری

من جای بوسه های فرشته ها رو روی زخم هام حس کردم. من یک آدم خوشبختم. یه آدم توانمند و ثروتمند. من توی این هفت تا آسمون یه متر زمین یا یک سکه هم شاید نداشته باشم اما من ثروت هایی دارم که به خاطرشون از خدا ممنونم.

من خدایی خوب ، خانواده ای مهربون و استعداد و هنر دارم. من اهل کتاب و مطالعه هستم. من تو چیزهایی که می شنوم کاوش و تحقیق می کنم. خدا همیشه تو هر مقطعی استادی که نیاز داشتم سر راهم قرار داده تا من رو به مرحله ی بعدی ببره.

دکتر علیرضا شیری یکی از اون انسان های نیکی هستند که حضورشون توی زندگیم به بلوغ های روحم خیلی کمک کرده و این خود باوریم رو مدیون باورتوانمدی ای هستم که به من و همه ی شاگردانشون دادند. 

این روزها به تولدشون خیلی نزدیکیم،

‌١٧ بهمن میلاد کسیه که تو این مرز و بوم برای خیلی از جوون ها چراغ بوده! خیلی شب های تلخ و تاریک به همت نور وجودش روشن شده و اینجا و امشب می خوام پاس بدارم الطاف بی دریغشون رو به خودم و به دوستانم که می دونم با من هم صدا هستند و همدل!

می خوام بگم آقای دکتر شیری دست مریزاد و خسته نباشید.

برای این که تنها خور نیستید و مثل یک چشمه می جوشید و تشنه ها رو سیراب می کنید.

دلم برای گلدون های بامبوی گوشه گوشه ی کلاس تنگ شده، تا غمِ زرد شدن لبه هاشون رو بخورم!

دلم برای اولویه ها یا نسکافه های با کیک، وسطِ کلاس ها تنگ شده ،تا با خوردنشون دو ساعت دیگه تاب بیارم نشستن و گوش سپردن رو!

دلم برای شاپور خان شما تنگ شده که با شیطنت هاش آدم هایی که از سر کار با خستگی روزانه پای کلاس درستون نشستن رو شاداب می کنه برای دوباره گوش دادن.

دلم برای دوستانی که باهاشون خندیدم و گریه کردم و زخم های زیبای روحشون رو باهام قسمت کردن تنگ شده!

آقای دکتر دلم براتون تنگ شده و خوشحالم از این که یک سال و اندی تونستم کلاس های شما رو دنبال کنم و به روحم اجازه ی تغذیه ای نو بدم! و عضو کوچک ولی توانمندشده ای از خانه ی توانمندی شما باشم!

از خدا براتون برآورده شدن همه ی آرزوهای سبزتون رو آرزو دارم که می دونم روح شما روحی سبز و بهاریه.

تولدتون مبارک!

 توانِ تون بیش از پیش!

قدم هاتون محکم و مستدام!

و وجودتون همشه سلامت!

و نگاهتون چون همیشه رو به والایی و بالایی.

  
به قلم : بانوی آبی ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٩
برچسب‌ها : روزانه ، دکتر شیری