و شکر می کنم ...

امروز بعد از مدت ها فعالیت و این ور اون ور بودن خونه ام.
و بالاخره یه آرامشی دست داده تا بنویسم.
حس نوشتن از جنس همیشگی نیست واین صرفاَ یه خبره:
یه اتفاق خیلی خیلی مهم این مدت رخ داده. من عروس شدم.
شب هفدهم ربیع الاول توی حرم امام رضا عقد کردیم.
همسرم بهترین مردیه که تو زندگیم شناختم والبته عاشق ترین و با احساس ترین
حس خوشبختی و آرامش که سال ها از روزگارم رخت بر بسته بود و دنبالش بودم به آروم ترین راه ممکن وارد زندگیم شده و گاهی وقت ها چشم هامو می بندم و باز می کنم و به خودم می گم من و این همه خوشبختی؟
و شکر می کنم و شکر می کنم و شکر می کنم و ...
می دونم همه حکایت ما جز لطف خدا چیزی نبوده و نیست و این روزها لبخندم اون قدر شاد و راضیه که همش به خدا می گم
خدا جون این حال رو از ما نگیر...

  
به قلم : بانوی آبی ; ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠
برچسب‌ها :

خداحافظی با آبی ترین بانوی درونم

وقتی لب تاپم را روشن می کنم انگار در یک دنیای مجازی را باز می کنم. دنیایی که چندان هم از دنیای حقیقی زندگی ام دور نیست چرا که معمولاً از روزگار حقیقی ام می نویسم و از فکرها رویاها، آرزوها، دردها و شادی هایم!
نوشتن از دیر باز کار من بوده و دوست دارم تا دورها کار من بماند... گویی که با نوشتن ذهنم نفس می کشد. وقتی می نویسم لابه لای خطوطم دلم باز می شود اشک می ریزم شیطنت می کنم و می خندم با آدم خاصی حرف خاصی می زنم که برای بقیه بی معنی ست برای آینده ام چیزی ثبت می کنم که یادم باشد فلان تاریخ و فلان جا چه تصمیمی گرفتم.
اصلاً نوشتن را دوست دارم. بچه که بودم یا بهتر است بگویم نوجوان، از عاشق شدن می ترسیدم و عاشق این بودم که عاشق شوم و کسی عاشقم شود! به قول یک دوست عاشق پیشه بودم و عاشق نه! دختر کوچولوی نو بالغ درونم که یک دخترک چاق و سیبیلو بود ریخت خودش را دوست نداشت و جرات این را هم  نداشت که دوست پسری بگیرد یا شیطنتی کند، اما برای خودش می نشست و شخصیتی خیالی خلق می کرد با چشمانی تیله ای که با رنگ لباسش رنگ عوض می کرد و حتی چنین چشمی ندیده بودم اما ذهنم به شنیده ها تصور می کرد باید خیلی خیلی زیبا باشد ! بعد این دختر زیبا را می فرستاد کلاس نقاشی ،کلاس پیانو دانشگاه پزشکی و چقدر ثروتمند بودند! خانه شان چه طبقات و مساحتی داشت و چقدر خدمتکار و خدم حشم داشتند! بعد آن پسرک هنرمند جیپ سوار بی پول عاشقش می شد و چه شعرها که نمی سرود و چه تلاش ها که نمی کرد تا دلش را به دست آورد و او چه دلی که نمی سپرد و چه سنگ ها که از این عاشقی نمی خورد...
و من می نوشتم و می نوشتم و هر زنگ تفریح دفترهای زیبای به دقت کادو شده من بین بچه ها دست به دست می چرخید و می خواندند و اشتیاق آن ها تشویق ام می کرد تا بیشتر و بیشتر بنویسم... تا آنجا که داستان غزاله شد 4جلد صد برگ و امروز اگر بخوانم خودم هم از خنده می میرم و همین یادآوری هایش برایم جالب است و صدتا نکته روان شناسی دارم با ذهن خودم و داستان هایی که آن زمان خلق می کرده!
و کم کم گذشت و توی دانشگاه بیشتر و بیشتر خواندم و خواندم داستان نوشتن چند سالی فراموش شد و گه گاهی دو خط شعری که گویای همه چیز است و خود ناچیز...
و بعد ازدواج! و بعد دور شدن از همه چیزهایی که مطلوب بود و دلنشین! سعی کردم مغذم را ماشینی کنم ، سعی کردم همراهی کنم! اما هنوز هم وقتی کسی برایم یک غزل حافظ را به قاعده و دلنشین می خواند مرغ روحم بال می کشید و تا افلاک می رفت. دلم نمی خواست دیوان های شعرم در کتاب خانه خاک بخورند که می شد پا به پای هر دیوان دیوانه شد!...
و تنها نوشته های آن چند سال سالنامه هایی ست که بیشتر غم نامه اند و دلم می خواهد از زیر زمین خانه فراخوانشان بدهم و مثل عکس ها به دست آتش بسپارمشان! آن خانه که خراب شد و من که شکستم دور شاعری و نویسندگی برگشت...
می نوشتم می سرودم. داد می زدم اشک می ریختم و کم کم وب لاگ را شروع کردم . با نسیم می رفتیم کلاس های داستان نویسی سینما ایران. مینی مال می نوشتم که یکی از بچه ها چند تایی را برایم چاپ کرد و اطرافیان چقدر استقبال می کردند اما آن دوران هم کوتاه بود دوامی نداشت...
راهم که عوض شد نوشته هایم شد گه گاهی دل نوشته گه گاهی نامه به استاد یا درد دلی با خدا و شاید دوران سکوتم بود آن چند سال.
و با برگشتنم به خانه پدری و سکوت شب های آرام خانه باز هوای نوشتن برگشت. دوباره دفتر مشق مجازی و مشق نوشتن...
حالا نزدیک به دو سال می شود که می نویسم. این خانه  و حرف زدن با خودم را دوست دارم. اینجا شب های زیادی گریه کردم روزهای زیادی خندیدم و بخشی از وجودم را ثبت کردم که دوستشون دارم و برام با ارزش و محترمه.
اما چند وقتیه که دستم به نوشتن نمی ره! یا اگه می نویسم صد بار می خونم! فکر می کنم، رمز دار می کنم، بعد می فرستم پیش نویس و خلاصه تعداد و اشخاصی که می خوانند آن قدر زیاد شده اند که گاهی مجبورم نقاب بزنم.
نقاب زدن و با ملاحظه نوشتن لذت نوشتن را ازمن می گیرد! انگار کن که یک اتاقک مقوایی بکشی دور سرت و از پشت اون بخواهی نفس بکشی، یه روزی نفست توش تنگ می شه!
این روزها حس می کنم نفسم اینجا می گیره!
این خونه ی عزیز برام یادگار شب و روزهای عزیزش می مونه و من می رم...
اسبابی نمی برم. چیزی رو حذف نمی کنم. دری رو نمی بندم.
لینکی رو پاک نمی کنم اما یه جا دیگه یه روز دیگه یه رنگ دیگه شاید دوباره بنویسم اما فعلاً با روزهای آبی بانوی آبی خداحافظی می کنم و صبر می کنم تا ببینم دوباره نوشتن، خودش قلمی رو دستم می ده یا نه؟ و از همه دوستانی که خاموش یا گویا توی این دوسال همراهم بودند سپاسگذارم. تشویق هاتون  و همراهی هاتون، نظراتتون و دوستی هاتون همراه و مشوق من بود برای خیلی از نوشتن هام.
براتون بهترین آرزوها رو دارم و امیدوارم بهترین نوشته ها و قلم های بسی دلنشین تر از من بشه همدم دنیای مجازی تون.
یک هفته دیگه می شه دوسال درد دل با شما. از این همراهی و گوش سپردنتون صمیمانه سپاس...

به امید حق خدانگه دار!

  
به قلم : بانوی آبی ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠

حال و روز این روزهای من...

صبح پنجشنبه خواب موندم! با عجله راه افتادم و به مامان هم گفتم شما هم با من بیا که من که ورزشم تموم شد دیگه نیام دنبال شما از همون سمت با هم بریم کرج که من به موقع به بچه ها برسم! تو باشگاه که بودم خاله ام زنگ زد که دارین می رین کرج بیاین منم بردارین خونشون خیلی به باشگاه دور نیست اما دیدم دیر می شه گفتم خاله جان دیرم می شه!
قرار بود ناهار رو با بچه ها دور هم باشیم و جلسه ای بزاریم واسه رفع و رجوع دلخوری من از دوستان.
ورزشم رو نصف و نیمه تموم کردم و بعضی از بخش های برنامه رو انجام ندادم تا زودتر برسم چون نگران شده بودم با توجه به تعطیلی شنبه باز اتوبان ترافیک باشه. خلاصه بدو بدو از باشگاه زدیم بیرون و خواستم سوار ماشین بشم که دیدم دزدگیر در رو باز نکرد! با کلید در رو باز کردم و وسایلم رو سوار کردم. مامان گفت بیا این لاستیکت رو ببین داره پنچر می شه رفتم نگاه کردم و گفتم دیره حالا بیا بریم! که هر کاری کردم اصلاً ماشین روشن نمی شد که نمی شد! اصلاً برق نمی اومد پشت آمپر!
خلاصه اعصابم خرد شد اساسی! یه آقایی که از قبل از سوار شدن ما کنار ماشین سر کوچه قدم می زد برای کمک اومد و کاپوت رو باز کرد و همه چیز رو چک کرد ولی معلوم نبود از چیه! بعد از نیم ساعت هم قرار ناهار رو کنسل کردم و هم باورم شد که از این بابا کاری بر نمی یاد و زنگ زدم به شماره امداد خودروی سایپا، اگه برای شما مشکلی پیش اومد همون اول زنگ بزنید و نذارین کسی به ماشین دست بزنه!
خلاصه مشخصات ماشین رو ثبت کردن و گفتن الان یه امدادگر می فرستیم براتون و شماره اون امداد خودرو رو هم بهمون داد. این آقا هم خیلی جدی منتظر بود و می گفت: برام عجیبه و می خوام بدونم اشکال چیه! از اون طرف هم انگار یکی مریض بود نمی دونم کجا بود که این بنده خدا باید منتظرش می شد و وقتش آزاد بود. بالاخره طرف اومد اونم بعد از تقریباً یک ساعت. و گفت اگه من می خواستم می تونستم دست به ماشینتون نزنم نباید کسی به ماشین دست می زد!
و خیلی عجیب وقتی معلوم شد مشکل از باطری بوده اون آقاهه هم غیب شد!
ساعت از 2 گذشته بود قرار ناهار که معلوم بود کنسله!
آقاهه گفت یه کم رانندگی کن تا یه جا برو خاموش کن بعد دوباره روشن کن ببین روشن می شه یا نه! اگه نشه باطریت کارش تمومه ،باید یکی دیگه بگیری و اگه روشن شد خیالت راحت برو دنبال کارهات...
پولی هم نگرفت بعدهم دوبار از طرف سایپا زنگ زدند چک کردن که مشکل چی بوده؟ راضی بودید از مامورما یا نه؟ پولی گرفته یا نه؟ که پیگیریشون جالب بود! و بالاخره ما راه افتادیم و رفتیم منزل خاله! ناهار خوردیم و  رفتیم پنچری باد هم زدیم و راه افتادیم  سمت کرج و خلاصه این که انگار قسمت این بود که خاله رو هم بیاریم و نه گفتن بهشون برام گرون تموم شد...
توی ترافیکی که پیش بینی کرده بودم دوساعته مسیر نیم ساعته رو اومدم و خسته رسیدم کرج و مامان این ها رو رسوندم . ساعت 4 خونه سارا یکی از دوستای دوران راهنمایی تا هنرستانم دعوت بودم که بچه های گروه زوتورموخ ،گروهی که اون موقع ها داشتیم و چقدر شاد و الکی خوش بودیم دور هم، رو به بهانه برگشت یکی از بچه از آمریکا دعوت کرده بود. و از اون طرف هم قرار شد من یه کم دیرتر برم ولی قبلش نزدیک خونه سارا بچه ها رو ببینم و حرف هاشون رو بشنوم...
دوساعتی سر کوچه سارا نشستیم و حرف زدیم تا یه جاهایی مسئله حل شده بود که یه قصه ی جدید رو کردند و من اون قدر تعجب کردم و باورم نمی شد که هیچ حرفی نمی تونستم بزنم و در کمال سکوت بهشون گوش کردم و آخرش هم باهاشون روبوسی و خداحافظی کردم و رفتم بالا پیش بچه ها و دوستان قدیمی...
فضا این جا خیلی بهتر بود. همه خاطره ها دور بود و همه بچه ها با بچه هاشون اومده بودند و فقط یکی از بچه ها بود که شش سال از ازدواجش می گذشت و هنوز بچه نداشت. اما چیز خوبی که در جریان بود این بود که همشون از زندگی ها و شوهرهاشون راضی بودند. وقتی از زندگی هاشون حرف می زدند حس خوبی بهم دست می داد... اینها سال ها زندگی آروم رو به قیمت پایمردی تو عشق هاشون و صبوری تو مشکلات و پایین و بالاهای زندگی به دست آورده بودند.
همشون دخترهای بسازی بودند و من حداقل رشد زندگی سارا رو به چشم دیدم توی این دوازده سال زندگی مشترکش! از اون خونه خیلی کوچیک توی زیر زمین خونه خواهرش تا این خونه خیلی خوب و مجلل! اون از همه ما زودتر با عشق دوران مدرسه اش ازدواج کرد و حالا یه دختر شش ساله داره و همه ما تو زیر و بم جریانات عاشقانه شون بودیم... و بعد همه یکی یکی تعریف کردند چه جوری آشنا شدند و چه جوری ازدواج کردند! خیلی نکته جالبی رو سارا اشاره کرد،خانواده شوهرش بعد از دوسال دوستی شون رفتن شمال و داشت تعریف می کرد: اون موقع که مثل الان تلفن در دسترس همه نبود.  هر وقت هم به خاطر دوری راه پول تلفنمون زیاد می اومد مامانامون نمی دادند تا یک طرفه یا قطع بشه بعد ما باید می رفتیم مخابرات... از اون طرف حالا باید کشیک می کشیدیم که تا تلفن زنگ می زنه جواب بدیم که نکنه طرف باشه و نرسیم به گوشی و بره تا دوباره هفته بعد طرف بره مخابرات و هی صداش نیاد بگه سکه هام تموم شد ... و باز بره تا دفعه بعد!
این جوری بود که آدم قدر رسیدن رو بیشتر می دونست و دوری و نزدیکی و نامه نوشتن و منتظر شدن معنی داشت اما حالا نسلی که از بچگی همه موبایل دارند و شماره خصوصی و گوشی فلان مدل! چقدر همه چیز راحت الحلقوم شده و چقدر عمق ارتباط ها کم شده!
سارا از آینده دختر عسلیش اظهار نگرانی می کرد و نسرین می گفت می ترسم تو این اوضاع که اصلاً باید بچه دار شد یا نه! سمیرا می گفت به خاطر دخترم می خوام برگردم ایران و مژگان منتظر برگشت شوهرش از یه ماموریت دوماه بود و می خواست پسرش رو سورپرایز کنه ...
نسرین و سمیرا سراغ داستان های من و می گرفتند و می پرسیدن هنوزم می نویسی؟ اسم پسر داستانت چی بود روبروی غزاله؟....

و زندگی برای همه در جریانه و دوستی یک بخش از زندگیه!
حس می کنم کم کم داره بندهای دوستی از دست و پام شل می شه... دیگه هر چند روز یه بار به مستانه زنگ نمی زنم! نگرانش می شم بهش فکر می کنم اما ... و دیگه برام مهم نیست که الهه تو آینده زندگیم هست یا نه، وقتی که توی لحظه های حالش جام خالی نیست! حس می کنم زمین بازی زندگیم داره عوض می شه و خدا داره جای مهره ها رو توی روح من جا به جا می کنه و اولویت هام رو عوض می کنه...
حس می کنه سلسله اتفاقاتی که به نرمی توی زندگیم در جریانه، جریان زندگیم رو به سمتی می بره که خودش صلاح می دونه و اگه کسی شش ماه پیش بهم می گفت تا شش ماه بعد تو چنین تصمیماتی می گیری یا چنین تغییراتی توی زندگیت ایجاد می شه باور نمی کردم و می گفتم طرف چرت می گه اما حالا می بینم هر لحظه زندگیم در تغییر و تحوله و منِ امروز اصلاً تصویرش با آینده ای که من دیروز تو ذهنش داشت شبیه نیست اما این چیزی که تصویر امروزه، شاید اون چیزی باشه که تو دعاهام از خدا خواسته بودم و دور و بعید می دونستمش...

http://banoyeabi.persiangig.com/lovely/149759_123247747735881_100001519695154_152935_2224720_n.jpg
حالم خوبه و بعدها از این حس هام بیشتر می نویسم...

  
به قلم : بانوی آبی ; ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠
برچسب‌ها : حال من ، روزانه ، دوستی

سنگ لعل شود در مقام صبر

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

                                   وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
گویند سنگ لعـــل شود در مقام صبــر

                                   آری شـود ولیــک به خـــون جــگر شود
خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه

                                   کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود
از هر کــرانه تیـر دعــــا کــرده‌ام روان

                                   باشد کــز آن میـانه یـــکی کــارگر شود
ای جــان حدیــث ما بر دلـــدار بازگـو

                                   لیکن چنان مـــگو که صبـــا را خبـر شود
از کیمیای مهر تو زر گشت روی من

                                   آری به یـمن لطـف شـــما خاک زر شود
در تنـگنـــای حیرتـم از نخـوت رقـیــب

                                   یــارب مــباد آن کـه گـــدا معــتـبـر شود
بس نکته غیر حسـن بباید که تــا کسی

                                   مـقبــول طبــع مردم صــاحب نـــظر شود
این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست

                                   ســرها بــر آستــانـه او خــــاک در شود
حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست

                                   دم درکــش ار نه بـــاد صبــا را خـبر شود

  
به قلم : بانوی آبی ; ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠
برچسب‌ها : حال من ، حافظ

عشق از نگاه نویسنده ای که دوست می دارم...

بالای تختم کتاب خانه کوچکی دارم با کتابهایی که دوستشان دارم و هر از چند گاهی دستی دراز می کنم و ورق می زنم بعضی شان را.

عزیزترین این کتاب ها حافظ است و بعدی ((یک عاشقانه ی آرام)) از نادر ابراهیمی که قلمی دارد محکم و جادویی و همیشه نویسنده ای بوده که قلمش ، افکارش و زندگی اش برایم سرمشق بوده و هست.

http://banoyeabi.persiangig.com/lovely/nader-ebrahimi.jpg

این جمله ها گزیده ای از همان کتاب ((یک عاشقانه ی آرام))  که چندی پیش در فیس بوک پیدا کردم و امروز  که از دیشب یاد نادر ابراهیمی هستم اینجا هم می یاورمشان:

 1  ) هرگز انتظار ندارم مرا همانقدر دوست داشته باشی که دوستت دارم من باید عاشق تو باشم و آرزومند این باشم که تو مرا بخواهی هرقدر که میخواهی.  

2) عشق نجات دادن غریقی است که دیگر هیچ کس به نجاتش امید ندارد.  

3) عشق رجعت به اغاز است به شروع  ,به همان لبخند, همان نگاه ,نه خاطره ی آنها, خود آنها. 

 4  ) عشق مجموعه ای از تجربه های زنده ی دائمی طاهرانه است. 

 5 ) هنر و عشق و زندگی همه یک چیز است به سه صورت یا حتی به یک صورت : دوام دلخواه بی زمان

 6) عشق خوب دیدن, خوب بوییدن, خوب لمس کردن و خوب زمزمه کردن است. 

 7) عشق خطرناک است نه عاشق. 

 8) ماه بسیار آرام قدم میزند و ستارگان بی صدا به ماه نگاه میکنند. 

 9) ما عادت کرده ایم که رابطه ها را فرسوده کنیم و هر ارتباط فرسوده ای لطافت خود را از دست میدهد. 

 10) داشتن خوشبختی نمی آورد همانطور که نداشتن .  ثروت آسایش نمی اورد درست همانطور که فقر. 

 11) آیا به خاطر اینکه یک روز آب دریاها تمام می شود امروز حق است که از کشتی راندن بر دریاها چشم بپوشیم؟

 12) عاشق را باید هنگام عبور از خیابانی یک طرفه پیدا کرد خیابانی بی بازگشت. 

 13) عشق شکستن و پاره کردن حریم ممنوعیت های ناموجه است. 

14) عشق اوج آزادی فردی است برای کسی که خواهان شریف ترین آزادی هاست. 

 15) عشق نوع عمیق و متعالی اخلاق است که به جنگ با شبه اخلاق می رود. 

 16) عشق بهایی دارد که باید پرداخت هرجا بشود رایگان خورد و به رایگان خوری تفاخر کرد در میدان عاشقی این کار ممکن نیست. 

 17) همیشه شبه عشق در کنار عشق بوده است  شبه صداقت در کنار صداقت ; اما هرگز از رونق بازار عشق و صداقت چیزی کاسته نشده است  تو عاشق صادق باش وبمان دنیا را به حال خود بگذار...

18) ای کاش معدودی از آنها که از عشق می گویند دست کم معنای آن را بدانند یا حسی از عشق را در قلب هایشان احساس کنند. 

 19) نمی شود به خاطر آنهایی که عاشقانه گفتن را حرفه ای شده اند از عاشقانه گفتن و شنیدن چشم پوشید. 

 20) می بینم که از عشق بسیار بیشتر از آن مقدار ناچیزی که به راستی در  جهان مهر از یاد برده ی ما  مانده است سخن می گویند و بیشتر آنهایی می گویند که اصلا اهل ولایت عشق نیستند. 

 21)  چه دشوار است رویا را نوشتن  ... 

 22)  سرما یخ را نمی شکند ما سرمازدگان آرزویی جز شکستن  یخ وجود دیگران نداریم . 

** رسیدن پله ی اول مناره ایست که بر اوج آن اذان عاشقانه می گویند. 

 23) عشق یک کالای مصرفی است نه پس انداز کردنی.  

 24) عشق یک عکس یادگاری نیست ; یک مزاح شش ماهه یا یک ساله نیست واقعیت عشق در بقای آن است و حقیقتش در عمق آن . 

 25) عشق محصول ترس از تنها ماندن نیست عشق فرزند اضطراب نیست. 

 26) عشق گرچه از بطن شوریدگی می روید اما قانون پذیر است. 

 27) نمی شود که تو باشی و من عاشق تو نباشم. نمی شود که تو باشی همینطور که هستی و من هزار بار خوبتر از این باشم و باز هزار بار عاشق تو نباشم . 

 28) عشق اوج خواستن است  خواستن  اوج اقتدار اراده و عادت اراده را نابود می کند. 

 29) مشکل ما اینست که همانقدر که ویران می کنیم نمی سازیم  همانقدر که کهنه می کنیم تازگی نمی بخشیم . 

 30) عاشق کم است سخن عاشقانه فراوان . روزگاریست که دیگر کلام عاشقانه دلیل عشق نیست و آواز عاشقانه خواندن دلیل عاشق بودن . 

 31)عشق حذف کامل فاصله را درخواست می کند اما این به معنای لزوم شباهت میان دو نیمه ی سیب نیست  عشق نافی شباهت است . شباهت پایان عشق .

 32) عشق انگاه که به واژه تبدیل شد تحقیر شد. 

 33) مگذار که عشق به عادت دوست داشتن تبدیل شود  عشق عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست   پیوسته نو کردن خواستنی ایست که خود پیوسته خواهان نو شدن است   تازگی ذات عشق است و طراوت بافت.  

34)یک بار باید عاشق دیگری شد اما یک بار نباید زندگی کرد اگر یک بار زندگی کنیم زندگی زشت و مبتذل و اگر دو بار عاشق بشویم عشق بی اعتبار می شود. 

 35) در عشق حرفه ای شدن ممکن نیست . 

 36) هیچ چیز همچون اراده به پرواز پریدن را اسان نمی کند . 

 37) ما به داشتن امید محکومیم همان طور که به تصرف خوشبختی

 38) عاشق جدی است اما عبوس نیست . 

 39) عاشق شدن مسئله ای نیست عاشق ماندن مسئله ی ماست . 

 40) عشق یک چتر بارانی است برای دو نفر زمانی که حتی یک قطره باران هم نمی بارد . 

   و اینم آخرین  جمله   که نقل کرده از یکی از نویسندگان بزرگ: ((درختان ایستاده می میرند و جنگلی هستی تو ای انسان)) و من خیلی از این جمله خوشم اومد ...

راستی می شه زندگی رو تبدیل به یک عاشقانه آرام کرد و چه خوشبختند آن ها که آرام زندگی کردن و عاشق بودن را زندگی کرده اند...

  
به قلم : بانوی آبی ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠
برچسب‌ها : روزانه ، نادر ابراهیمی ، عشق

هذیان شبانه...

سوهان می کشم به گوشه های ناخنم
تا کجی ها و شکستگی های ریز اطراف گم شوند از صورت دستانم...
قلم می کشم بر تن سپید این صفحه ها
تا سیاهی های شکسته دلم هم گم شود از صورت روحم...
قلم می دود و من در پی اش! نوشتن چه خوب آرامم می کند و سیل دنبالم می کند
انگشت به دهان می برم و می مَکَم گوشه های تازه صاف شده را که با طعم سیل نمکین شده...
چه زیبایی یکدست و ناهمگونی دارند،
و چه طعم گس نامانوسی!
از دویدن خسته ام، و از آرزوی آرامش
زمین می گذارمش...
تا شبی دیگر و نبردی دیگر..................................

http://banoyeabi.persiangig.com/lovely/390910_2169402134603_1833222368_1372813_1648561085_n.jpg

  
به قلم : بانوی آبی ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠
برچسب‌ها : دلنوشته ، حال من

گل

گل گل گل
گل از همه رنگ
سرت رو با چی می شوری؟ با شامپو گلرنگ!
دارم وب لاگ می خونم که کنارش یه نوشته گلفروشی آنلاین هی می یاد و می ره!
با خودم فکر می کنم که گل خریدن هم آنلاین شد! با حسی که کنجکاوی و افسوس داره کلیک می کنم و وارد صفحه اش می شم!
عکس های قشنگی هستند! اما به خودم می گم چه بی روح!
گل به نظر من یعنی روح! یعنی عشق! و این که یه عالمه عکس و قیمت در اختیارت باشد و یکی را انتخاب کنی و به سبد خریدت اضافه کنی و ...
اوج بی روحی ست! گل را باید که یک آدم انتخاب کنه. همون کسی که می خواد هدیه بدتش! بعد باید خودش با دست های خودش وقتی تو چشمات ذُل می زنه به دستت بده تا حس کنی گل گرفتی!

http://banoyeabi.persiangig.com/lovely/393686_214659618611187_140131116064038_476171_107745792_n.jpg


قشنگ ترین دسته گلی که تو عمرم هدیه گرفتم روزی بود که عمل کرده بودم و نگار اومد دیدنم! گل های ارکیده بنفش و صورتی با تزئین عالی گل فروشی سیکاس!
زشت ترین ترکیب گلی هم که تو زندگیم دیدم ماشین عروس کذایی ای بود که خودم نقش عروسش رو بازی می کردم! یعنی از اون زشت تر قبلش ندیده بودم بعدش هم ندیدم! یه ماشین آردی سبز رو تصور کنید که کارواش نرفته و گِلیه! با گل های تاج خروسی نارنجی و گلایل سفید! و برگ های اشغه ای که با لیسین توس ازش آویزونه. اونم واسه من!
قصه این بود که ماشین هوندای سورمه ای که طرف راست یا دروغ می گفت با دوستش حرفش رو زده بوده شب قبل تصادف کرده و دقیقه نود این ماشین خوشگلی که رفته بوده گل های سفره عقد رو بیاره گفتن گل بزن بیار و اون کسی هم که رفته بوده نهایت سلیقه رو به خرج داده و تصور کنید چشم های در حدقه گرد شده من رو با دیدن همچین سوژه ی نابی!
اما از این حرف ها که بگذریم گل خودش به خودی خودش انرژی و روح زندگی رو به خونه می یاره. چقدر دسته گل های نرگسی که بچه های گل فروش پشت چراغ قرمزها می فروشن دوست دارم یا اون دسته گل های رُز رنگی تُپُلی که فقط پشت چراغ نیاوران می فروشن! انگار گل فروش های دوره گرد هم بالا شهر پایین شهر دارن! اما بی آلایشی و بی تزئینی این گل ها به دلم می شینه. با زرورق شیشیه ای ساده ای که دورش پیچیده...

http://banoyeabi.persiangig.com/lovely/383668_316970528328829_149621281730422_1286954_1577771910_n.jpg
قدیم ترها شاید وقتی که دانشگاه می رفتم ،تو میدون ونک سر برزیل یه مردی می نشست کنار خیابون و تو سطل های بزرگ و کوچیک دسته گل هایی با قیمت بین هزار تا پنج هزار تومن داشت که من با جیبم تنظیم می کردم و هر از چند گاهی، با یه مدل گل به خونه می اومدم.
این روزها خیلی کم توی کیفم وقتی گل فروش ها رو می بینم پول دارم و معمولاً توی راه اولین عابر بانک هستم  و زندگیم خیلی ماشینی شده... ماشینی و خالی از عطر گل ها!
دلم برای عطر نرگس و عمر دراز ارکیده ها تنگ شده...
دلم برای خشک شدن واژگون گل های رُز کنار آینه ام تنگ شده...
حتی شاید دلم برای خودم تنگ شده!

  
به قلم : بانوی آبی ; ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠
برچسب‌ها : روزانه

بهشت زمینی

چند وقت پیش وقتی از عروسی عجیب پروانه می نوشتم و نگرانش بودم فکرش را هم نمی کردم روزی از مهمانان ویژه تولد سورپرایزی همسرش باشم.
سه شنبه ظهر پروانه زنگ زد و بدون اینکه دلیلی برای دعوتش بیاره گفت: چهارشنبه شب دوستان را برای مهمانی شام دعوت کرده ام و دوست دارم تو هم باشی! گفتم: کلاس دکتر شیری دارم و زودتر از 9 نمی رسم. گفت: باشه هر وقت تونستی بیا. همه دور همیم خوشحال می شم تو هم باشی.
چهارشنبه دو دل بودم که برم یا نه و بالاخره تصمیم به رفتن گرفتم و اندکی زودتر از کلاس بلند شدم تا زودتر برسم و با این حال 9 گذشته بود که رسیدم.
توی راه الهه زنگ زد که کی می رسی؟ گفتم: تو اتوبانم چطور مگه؟ گفت: می خواستم ببینم سورپرایز اولش رو می رسی یا نه؟ گفتم: سورپرایز اولش چی هست اون وقت؟ گفت: تولد آقای ز همسر پروانه است و از حضور مهمانان بی خبر هستند و مهمانان هم از جریان تولد. هدیه نخر و فقط زود بیا. گفتم وسط اتوبان تهران کرج هدیه ام کجا بود؟ زود هم دیگر عزیز من سرعت مجاز 120 تاست و من بسیار قانون مدارم...
خلاصه من که رسیدم سورپرایز تمام شده بود و همه سر شام بودند.
وقتی کیک رو که شکل یه لباس نظامی سبز رنگه با ستاره های سر لشکری آقای خونه ست و دو تا شمع علامت سئوال روشه می یارن و همه شعر تولدت مبارک می خونن حس خوشحالی می کنم. از حس لحظه اکنون . از جمع گرم و مهربون و مومنی که همه برای سلامت و سعادت خانواده ای که مهمانشون هستند دست هاشون رو به آسمون می برند و همه از خوشی همدیگه خوش هستند.
پروانه برای همه توضیح می ده که چون همسرش این جمع رو و کلاً مهمانی دادن رو دوست داره تصمیم گرفته این مهمانی رو برای تولدش ترتیب بده و به کسی نگفته تا کسی به زحمت نیوفته که خود مهمون ها و حضورشون همه هدیه است.
پروانه شاده و همسرش لبخند می زنه و بچه ها راضی و همراه هستند. و اینجا قطعه ای از بهشته. خونه ای که به قول پیامبر اکرم ،زن و مرد توش باعث آرامش هم هستند اونجا قطعه ای از بهشته. و من مهمان این بهشت کوچکم.
از خدا می خوام همراه همه ما باشه و کمکون کنه تا همه مون بهشت های زمینی خودمون رو بسازیم و نذاریم شیطان ما رو به گندم و سیبی وسوسه کنه تا به زمین تبعید بشیم...
بار پروردگارا ما از این زمین خالی خسته ایم و این بیابان عرفه و دست بر پیشانی حسرت کوبیدن دیگه کافیه...
بصیرت ساختن بهشت و زندگی کردن ابدی در اون رو قسمتمون کن... آمین

  
به قلم : بانوی آبی ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠
برچسب‌ها : حال من ، دوستی

بابا دخترت هنوز نرفته ای دلش برای تو تنگ شده...

از هجوم نبودن هایی که همیشه با من بوده خسته ام و دلتنگ.
این روزها سردم و ساکت...
جاهای خالی، گاهی بد خود را به رخ می کشند! آن قدر که با هیچ درد دل کردنی نمی توانی حجم شان را نشان کسی بدهی...
از بچه گی عادت کرده ام به نبودن!
اما نه عادت نکردم هیچ وقت یاد نگرفتم به نبودن عادت کنم به قول مادرم در خودم ریختم و... جای خالی ها از سال های کودکی و نقاشی های کودکی ام خالی بوده تا امروز و این روزهای زندگی...
از خودم و کودک سی ساله ی وجودم خجالت می کشم که بعد از این همه سال هنوز نبود پدرش مثل روزهای نقاشی کودکی دردمندش می کند...
چند شب پیش با پدر و همکارانش جلسه ای کاری داشتیم به کسوت یک بانو...
غریب تری آشنا، وارد شده و انتظار جلسه خودش را می کشید و یکباره مرا شناخت و گفت : این همان دخترکی ست که در نقاشی هایش بابایش ماموریت بود؟ پرسیدم قصه چیست؟ گفت: بچه که بودی خانه تان را کشیده بودی خودت مادرت و تلویزیون تان را و معلم پرسیده بود پدر کجاست؟ تو گفته بودی ماموریت!........
از این همه ماموریت و کار و نبودن خسته ام.
امروز صبح که بیدار شدم پریدم بیرون اتاق تا شاید نرفته باشد و قبل از سفر با او خداحافظی کنم و دمپایی های روفرشی جفت شده کنار در حسرتی شد روی کوه حسرت هایم.
دردی که من برایش آفریدم هیچ کس نیافرید و عشقی من که من به او دارم هیچ کس ندارد...
از سکوت بیزارم و توان گفتن کوه حرف هایم را ندارم...
دلم می خواهد مثل روزهای بچه گی ام روی پایش بنشینم و دامنم را مرتب کند و روی زانویم با جمع و باز کردن انگشتانش گل بکشد...
دلم می خواهد بچه باشم و بتوانم بلند گریه کنم و بگویم بابامو می خوام یا از دیدن برگشتنش از سفر باز چنان شاد شوم که سطل آشغال کنار خانه را چپه کنم.
وقتی که هست همین که می توانم اولین فست کال گوشی را فشار دهم و شماره اش گرفته شود برایم کافی ست که بدانم پشتم به کوه است...

http://banoyeabi.persiangig.com/299831_176255525799770_109925355766121_357880_219831812_n%281%29.jpg

هفته پیش سر کلاس پس از سفر و سایه بچه ها از پدرها گفتند.
از تکیه ای که تک تک شان به ستون محکم شانه پدر داشتند ... یکی از روزهای سکته و ترس های بی پایان نبودن اش می گفت. دیگری از شب های سی سی یوی خانگی و مراقبت های ویژه ای که پزشک بودنش در خانه به گردنش انداخت تا روزی که پدر رفت...
دیگری از این که او را می پرستد و آن دیگری از این که به مادش گفته چرا هنوز زنده ای؟
همه کوه های دردیم. و به قول دکتر بالغانی که در برابر ترس از مرگ عزیز بچه هایی چند ساله می شویم...
بچه هایی که همه با هم بغض می کردند و می ترسیدند از آن که روزی مویی از سر آن عزیز نازنینشان کم شود و تاب حتی اندیشیدن به روزی که نباشد را ندارند!
من یکی از آن بچه ها بودم. یکی که بُتی دارد سخت بزرگ!
بتی که تیشه را برداشت و آنرا شکست...
یاد نامه های تلخی می افتم که برایش نوشتم و جواب های تلخی که گرفتم...
یاد روزهای فاصله ای که روزگار فاصله را به رخش کشیدم و یاد روزی که بال بال زنان خودم را به آغوشش برگرداندم ولی به خاطر فاصله ای که همیشه بوده و هست در آغوشش نگرفتم.!
این روزها از هم دور نیستیم. دیگر فاصله ای نیست. راحت حرف می زنیم و راحت شوخی می کنیم. تا دیر وقت بیدار می ماند تا از زیارت برگردم و رویم را ببوسد و زیارت قبول بگوید و حال سفرم را بپرسد و به ورزش کردنم می خندد و می گوید که می داند چرا ورزش کار شده ام!
این روزها نه، هیچ فاصله ای بین روح های ما نیست. بی محبا با او مشورت می کنم و مثل یک بالغ جوابم را می دهد....
و من توانستم بشکنم آن کوه یخی را که درد های نبودنش بین ما ساخته بود!

http://banoyeabi.persiangig.com/9fdfdsdj694ujuqll8xv.jpg


دیگر در به در دنبال محبتی از جنس پدر نیستم که پدرم را دارم.
بابا دخترت هنوز نرفته ای دلش برای تو تنگ شده...
خدای بزرگ همه باباهای عزیز را به تو می سپارم همیشه مراقب شان باش. 

  
به قلم : بانوی آبی ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠
برچسب‌ها : حال من ، بابا

می توانی تو ...

مشاهده یادداشت خصوصی

  
به قلم : بانوی آبی ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠
برچسب‌ها : حال من

آتش و پروانه...

من از فصل ها بهار و دوست دارم
من از اسم ها نگار و دوست دارم
اگه عاشق بشم فصلش بهاره
یه عمره هر بهارو دوست دارم
اگر آبی قشنگه آسمونه
ولی یاسی پر از رویا می مونه
من از رنگ ها همینو و همونو دوست دارم...

عجب شعر خنده دار و کودکانه ی درِ پیتی شد! قهقهه
اصلاً می دونین چیه؟
می خوام بگم دوست دارم لباس عوض کنم عادت ندارم بیشتر از یه سال یه لباس تنم باشه! الان نمی دونم دقیقاً چقدر وقته اون لباس آبی رو تنم و گل های ارکیده ی بنفش روی صورتم بوده، اما می خوام عوضش کنم می خوام یه خودم زندگی بدم، برم بهار و با بهار همراه بشم. حتی اگه دوماه و اندی مونده تا بیاد!
اینجا دنیای آزادیه... اینجا اتاق گفتگوهای من با منه!
شاید یه روزی اسباب گفتگو رو جمع کنم برم یه جای دیگه، یا شاید مثل امشب بازم شبی لباسش رو عوض کنم... اینجا بند به دست کلام بسته نیست و وقتی می نویسم با این که می دونم همه می تونن بخونن اما پوشیه نمی زنم به افکارم... نوشتن رو دوست دارم و باهاش نفس می کشم. دوستای خوبی پیدا کردم و  با خوندنشون انگار هر روز مجله یا کتاب های زیادی می خونم و با نوشتن براشون انگار سبک می شم از حجم سنگینی هایی که می شینه رو تنِ روحم.
برام دعا کنید تا این لباس نو  همین شادی و رویایی که تو این خونه مجازی آورده به زندگیم هم بیاره...
خیلی وقته از تلخی نوشتم و با بغض خندیدم و اشک هامو پشت گل های آبرنگی پنهون کردم...
خیلی وقته بی تابم ... ولی می خوام یعنی آرزو دارم از این به بعد صبورتر باشم و آرووم تر پروانگی و بی تابی کنم و مگه می شه پروانگی کنی و آروم باشی؟
پروانه تاب تاریکی نداره و هر شب شمعی پروبالش رو می سوزونه و هر لحظه بال می زنه تا عاشقی رو زندگی کنه...
خدایا آتیشت داغه... دنیات بزرگه و پر از آتیش... من سال هاست که هر شب و روز می سوزم و آواز می خونم و بالو پر می زنم و هر از خاکسترم یه ققنوس تازه به دنیا می یاد...نمی دونم پروانه ام؟ ققنوسم؟ یا یک زنم یک بانو...؟ بانوی آبی!
منِ امروز منِ دیروز نیست. بهم بصیرت بده تا توی این بال زدن فقط پر و بالم رو نسوزونم ، منو یاری کن تا با هر پر و بالی که می زنم تو توی آغوش من باشی و اگه شکلش با شمعه و خود آتیش تو نیستی سوزش تو باشی...
آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم!
                                   احساس سوختن به تماشا نمی شود...

  
به قلم : بانوی آبی ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠
برچسب‌ها : حال من ، بهارانه ، بانوی آبی

امن یجیب المضطر اذا دعا و یکشف السو

مشاهده یادداشت خصوصی

  
به قلم : بانوی آبی ; ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠
برچسب‌ها : حال من

امیرزاده و نازبانو

دل دل نوشتن دارم
حرف هم برای گفتن فراوان!
اما نمی دانم برای کدام گوش درد دل کنم
با خودم حرف بزنم؟ با تو؟ یا با همه...
پناه می برم به نخوانده های دفاتر مجاور این خانه.
وب لاگ دکتر شیری را که ورق می زنم ، توی ستون پیوندهای روزانه کلمه امیرزاده من نظرم را جلب می کند و وارد خانه ای از گفتگوهای عاشقانه ی لطیف می شوم که مستم می کند و هوشم می برد!
بی خیال نوشتن بیا بخوانیم! نه حرف های مرا حرف های ناز بانو و امیرزاده اش را...
http://elenoor.persianblog.ir/

  
به قلم : بانوی آبی ; ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ دی ۱۳٩٠
برچسب‌ها :

لطفاً خودتو به مردن نزن!!

این نوشته خوشگل رو الان تو اینباکس ایمیلم پیدا کردم و چون دوستش داشتم گفتم به شما هم بگم که: 

 
 
لطفاً خودتو به مردن نزن!!

شب ها زود بخواب. صبح ها زودتر بیدار شو.
نرمش کن. بدو. کم غذا بخور.
... 
زیر بارون راه برو. گلوله برفی درست کن.
هرچندوقت یک بار نقاشی بکش.
در حمام آواز بخوان و کمی آب بازی کن.
سفید بپوش. آب نبات چوبی لیس بزن.
بستنی قیفی بخور . به کوچکتر ها سلام کن.
شعر بخوان . نامه ی کوتاه بنویس.
زیر جمله های خوبی که تو کتاب ها هست خط بکش.
به دوست های قدیمیت تلفن بزن.
شمال برو . شنا کن.
هفت تا سنگ تو آب بنداز و هفت تا آرزو بکن.
خواب ببین . شعر بخوان . بدو . چای بخور و برای دیگران چای دم کن.
جورابهای رنگی بپوش
مادرت رو بغل کن . مادرت رو ببوس . مادرت رو بو کن.
به پدرت احترام بذار و حرفاش رو گوش کن.
دنبال بازی کن. اگرنشد وسطی بازی کن .
به برگ درخت ها دقت کن به بال پروانه ها دقت کن.
قاصدک ها رو بگیر و فوت کن. خواب ببین.
از خواب های بد بپر و آب بخور.
بسم الله الرحمن الرحیم بگو .
به باغ وحش برو . چرخ و فلک سوار شو . پشمک بخور.
کوه برو . هرجا خسته شدی یک کم دیگه هم ادامه بده.
خواب هات رو تعریف نکن . خواب هات رو بنویس.
یک تسبیح گلی سی و سه دانه ای داشته باش.
بخند. چشم هات رو روی هم بگذار . شعر بخون . سپیدبپوش.
شیرینی بخر . با بچه ها توپ بازی کن . برای خودت برنامه بریز.
قبل از خواب موهات رو شانه کن. به سر خودت دستی بکش.
خودت رو دوست داشته باش برای خودت دعا کن!
برای خودت دعا کن که آرام باشی.
وقتی توفان می آید تو همچنان آرام باشی
تا توفان از آرامش تو آرام بگیرد.
برای خودت دعا کن تا صبور باشی؛آنقدر صبور باشی تا بالاخره ابرهای سیاه آسمون کنار بروند و خورشید دوباره بتابد.
برای خودت دعا کن تا خورشید را بهتر بشناسی.
بتوانی هم صحبتش باشی و صبح ها برایش نان تازه بگیری.
برای خودت دعا کن که سر سفره ی خورشیدبنشینی و چای آسمانی بنوشی.
برای خودت دعا کن تا همه ی شب هایت ماه داشته باشد؛
چون در تاریکی محض راه رفتن خیلی خطرناک است.
ماه چراغ کوچکی است که روشن شده تا جلوی پایت را ببینی.
برای خودت دعا کن تا همیشه جلوی پایت را ببینی؛ آخر راهی را که باید بروی خیلی طولانی است. خیلی چاله چوله دارد؛ دام های زیادی در آن پهن شده است و باریکه های خطرناکی دارد؛
پر از گردنه های حیران و سنگلاخ های برف گیر است.

برای خودت دعا کن تا پاهایت خسته نشوند و بتوانی راه بیایی
چون هر جای راه بایستی مرده ای و مرگی که شکل نفس نکشیدنه به سراغ آدم بیاید، خیلی دردناک است.
هیچ وقت خودت را به مردن نزن.

برای خودت دعا کن که زنده بمانی . زنده ماندن چند راه حل ساده دارد!
برای اینکه زنده بمانی نباید بگذاری که هیچ وقت بیشتر از چیزی که نیاز داری بخوابی.

باید همیشه با خدا در تماس باشی تا به تو بیداری بدهد.
بیداری هایی آمیخته با روشنایی ، صدا ، نور ، حرکت.
تو باید از خداوند شادمانی طلب کنی.همیشه سهمت را بخواه.
و بیشتر از آن چه که به تو شادمانی ارزانی می شود در دنیا شادمانی
بیافرین تا دیگران هم سهمشان را بگیرند.

برای اینکه زنده بمانی باید درست نفس بکشی
و
نگذاری هیچ چیز ی سینه ات را آلوده کند.
برای اینکه زنده بمانی باید حواست به قلبت باشد.
هرچند وقت یکبار قلبت را به فرشته ها نشان بده و از آنها
بخواه قلبت را معاینه کنند . دریچه هایش را، ورودی ها و خروجی هایش را
و ببینند به اندازه ی کافی ذخیره شادمانی در قلبت داری یا نه!!

اگر ذخیره ی شادمانی هایت دارد تمام می شود باید بروی پشت
پنجره وبه آسمان نگاه کنی . آنقدر منتظر بمان و به آسمان نگاه کن


تا بالاخره خداوند از آنجا رد بشود؛
آن وقت صدایش کن؛
به نام صدایش کن؛



او حتماً برمی گردد و به تو نگاه می کند و از تو میپرسد که چه می خواهی؟؟!

تو صریح و ساده و رک بگو.

هر چیزی که می خواهی از خدا بخواه. خدا هیچ چیز خوبی را از تو دریغ نمی کند.

شادمان باش او به تو زندگی بخشیده است و کمکت می کند
که زنده بمانی . از او کمک بگیر. از او بخواه به تو نفس
پشمک ، چرخ و فلک ، قدم زدن ، کوه ، سنگ ،
دریا ، شعر ، درخت ، تاب ، بستنی ، سجاده ،
اشک، حوض، شنا ،راه ، توپ ، دوچرخه ،
دست ، آلبالو ، لبخند ، دویدن و عشق بدهد.


آن وقت قدر همه ی اینها را بدان و آن قدر زندگیت را ادامه بده.
که زندگی از این که تو زنده هستی به خودش ببالد!!
دیگران را فراموش نکن !
...
با عشق...

خلاصه اینکه خودتو به مردن نزن!!!
  
به قلم : بانوی آبی ; ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠
برچسب‌ها :

انرژی های مثبت و منفی

مشاهده یادداشت خصوصی

  
به قلم : بانوی آبی ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠
برچسب‌ها :

خانه و آشپزخانه

بچه ها چند شب پیش که رفتم خانه و آشپزخانه و از اجناسش داد سخن دادم حالا اس ام اس داده تا 10 دی فروش فوق العاده داره!

آخ جون یه سر بزنید حتماً

  
به قلم : بانوی آبی ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠
برچسب‌ها :

بادا بادا مبارک بادا!

دیشب عقد کنون دختر خاله عزیز بود!
بالاخره بچه مون عروس شد و چقدر امیر خانی که باهاش می رفتیم تاتر و عمراً خیال نمی کردیم بهمون نزدیک بشه، در هیات فامیل پسر اجتماعی و دلنشینی بود!
ان شالله که خوشبخت بشن و یه زندگی خوب و درست رو در سایه ی امام زمان و لطف حق شروع کنند.
عاقد قبل از عقد یه عااااااااااااااااااالمه مقدمه گفت! اون قدر مقدمه گفت که موقع اصل خوندن عقد همه خسته و بی حوصله شده بودند.
اما اول اولش یه چیزی گفت که دلمو تکون داد. گفت عروس خانم ،آقا داماد شما چهل تا مومن از نزدیک ترین هاتون رو به این مجلس دعوت کردید. اما یه سئوال دارم ازتون ، کسی هست که یادتون رفته باشه؟
کسی هست که عزیز و بزرگترتون باشه و اینجا نباشه؟ گفتند: نه!
بعد گفت: مگه ما اعتقد نداریم امام زمان ما زنده هستند و بزرگتر و صاحب اختیار همه ما! پس چرا از ایشون دعوت نکردین؟...
یاد یکی از عروس و دامادهام افتادم که چند سال پیش وقتی منزل مادر بزرگ بودم، قشنگ ترین عروسی عمرم مال اون ها بود و تنها مراسمی بود که از اول تا آخرش حس خوب شعف و نیایش داشتم . اون قدر که بعد از نماز مغرب و عشام دو رکعت نماز شکر هم خوندم که خدا من و وسیله راه افتادن کار اونها کرده که بنده های خدا عجیب دنبال یه آتلیه مطمئن گشته بودند تا دوروز مونده به عروسی من و پیدا کرده بودند. و عروس و داماد تو مراحل بعدی کار شدن از دوستام و چون اون موقع دفتر نداشتم و دوست داییم بودن، برای انتخاب عکس هاشون می اومدن خونه و یه شب تا نیمه شب مهمون من بودن و باهم حرف زدیم و از اول آشنایی تا اون روزشون رو برام تعریف کردند.
اون ها می گفتن قبل از مراسم رفتند جمکران، از امام زمان اجازه گرفتن و آقا رو دعوت کردند . به احترام این که امام زمان رو مهمان مجلس خودشون می دونستند همه جای مراسم رو بهترین ،ولی اسلامی ترین برگزار کردند.
عروسی شون واقعاً یه چیز دیگه بود و ان شالله که بچه هاشون هم شجره طیبه می شن... سه چهار سال گذشته و گویا به تازگی کودکی در راه دارند.
دیشب بعد از عقد یه حزن عجیب مثل همه ی عقدها نشست ته دلم
اون قدر همه گفتن ان شالله عروس بعدی تویی حالم بد شده بود!
عمه داماد که همون وسط داشت ته و توی زندگی و کار من و در می آورد و معلوم بود از دیروز خوشش اومده و خدا رحم کرد که طبق معمول سن بنده رو یه عالم اشتباه گرفته و پسرش چهار پنج سالی کوچیک تر ازمن، از آب در اومد.
خانواده ی خیلی خیلی خوب ولی خیلی سختی بودند این بندگان خدا! عمراً اگه حوصله داشته باشم عروس این ها بشم!
مادر داماد یه اعتقاد فضایی عجیب به اجرای رسوم داشت و آدم نمی دونست این همه انرژی رو برای انجام دادنشون از کجا می آورد.
داماد دانشجوی بلاد غریبه و مجبور بوده تو این ماه به خاطر تعطیلی کریسمس بیاد و عقد کنند و برگرده تا مدارک دخترخاله جان هم حاضر بشه و بعداً ببرتش. اینه که همه چیز به نحو عجیبی mp4 انجام شد.
هفته قبل مادر و پدر داماد رفتن دنبال خاله جان و عروس و دوروز کلی خرید کردند. بعد چهارشنبه صبح که داماد 6 رسیده 8 اومدن دنبالشون رفتند آزمایش خون و بعد حلقه، سرویس طلا، ساعت و آینه شمعدون و حتی کت و شلوار داماد، کفشش و خلاصه از شیر مرغ تا جون آدمیزاد رو خریدند. تا خسته کوفته رسیدن خونه، گفتن ما داریم شب چله ای می یاریم واسه عروسمون! و تو اون هیرو ویری ماهی سفید مروارید به دهن کردند و کالسکه گل زدند که چی شب چله بیارند!
بعد هم فرداش بقیه خریدها رو تموم کردند و بعد از ظهر زنونه اومدند خرید برون!!! حالا تصور کن وسط محرم نه دستی نه کِلی نه بزن بکوبی! بابا بی خیال شید این مراسم ها رو مگه آیه است که غلط بشه؟!
نه ما آرزو داریم پسر اولمونه! خلاصه مادر جان داماد ده تا سبد گل زد و از شیر مرغ تا جون آدمیزاد خرید چید تو این سبدها برداشتند یکی یکی دستشون گرفتن آوردن! نشستن میوه شیرینی خوردن حرف زدند تا داماد اومد دوتا عکس گرفتن رفتن!
آی مجلس بی مزه ای بود که نگو!
نمی دونم شایدم من زیادی مدرن فکر می کنم ولی واقعاً هیچ کدوم از این رسم ها نه ضامن خوشبختی آدم هستند و نه لازم و ملزوم ازدواج!
آخه یعنی چی عروس رفته گل بچینه گلاب بیاره؟!
زیر لفظی رو که اصلاً درک نمی کنم! آخه یعنی چی؟ اون بله مقدس خیلی شان بالاتری داره از این خاله بازی ها! یعنی اگه به عروس زیر لفظی ندن نباید بله بگه؟ زندگی بنده همون قاقالی لی سر عقد که عاقد می گه زبون عروس خانم رو تقویت بفرمایید که ما بله عروس رو بلند بشنویم!
یا مگه عروس تا دیشب لخت بوده که ده تا سبد خرید کنن هلک هلک بردارن بیارن همه سیر تا پیاز رو زیر و رو کنند بگن به به دستشون درد نکنه چه سنگ تمومی گذاشتن! هم پالتو خریدن هم مانتو هم هم چادر! به نظر من این رسوم مال قدیم بوده که دختر خیلی زود شوهر می کرده و تا لباس بچه گونه هاش می شد زنونه عقدش می کردند و بعد هم اولین لوازم آرایش و خنزر پنزرش رو داماد براش می خرید و چون خرج عروسی هم با پدر داماد بوده می گفتن بزار بخره! و گرنه الان که داماد بنده خدا دستش تو جیب خودشه و عروس همه چی داره آخه چه کاریه اصراف خریدن همه ی این چیزها و نشون دادنشون به مردم!!!
نمی دونم شاید هم عیب از رسوم نیست و این مخ منه که عیب داره!

و اما بعد از عقد! یه سالنی توی میرداماد گرفته بودند برای شام که بغل درش یه در بزرگ پارکینگی بازبود که بالاش تابلو نبود! به بابا گفتم: بابا این پارکینگه برو تو. گفت: نه به نظرم! مامان گفت : برو بپرس. منم داشتم اس ام اس جواب می دادم یه دستم به گوشیم حواسم هم پرت در رو باز کردم پیاده شم بابا جان نفهمیدن من پاهام بیرونه یهو راه افتادند... چون از پشت ماشین اومده بود! خدا روز بد نده چنان پخش زمین شدم که حالا که صبح شده تازه می فهمم چه خبره و ماتحتم یه دردی می کنه که نگو! ولی آی خدا رحم کرد خدا رحم کرد که نگو! خیلی خوب خودم رو کنترل کردم و سرعت هم زیاد نبود حتی پالتوی نو و لباسم کثیف هم نشدند ولی آی ترسیدم آی ترسیدم. حالا وسط عروسی مردم هم که نمی تونی گریه کنی ترست بریزه بیرون حالت خوب بشه! می گم یه لیوان آب به من بدید اون قدر نمک توش ریختن که مثلاً حالم خوب بشه که یه قلپش هم نتونستم بخورم!
اصلاً یه بساط جذاب و دیدنی ای بود که خدا می دونه
شب که رسیدم خونه هم هنوز حول و ولاش تو جونم بود و دنبال بهونه می گشتم برای هق هق...
هنوزم انگاری حالم خوب نشده! یه وحشت عظیم بود. ماشین راه افتاد و یه ماشین تو لاین بغل با سرعت از کنارم رد شد و واقعاً خدا خودش مواظبم بود.
نشد ما یه جا بریم و چشم نخوریم! روز قبل هم که رسیدیم خونه از حال رفتم و شب تب کردم، بعد صبح خوب بودم. آخه خدا این چشم خوردن دیگه چه صیغه ایه آفریدی؟
واقعاً آدم می مونه درسته درست نیست؟ ولی یه چند وقته که وان یکادم گردنم نیست و هی یه چیزی می شه!

... حالم خوب نیست برم زیر دوش یه کم هق هق کنم شاید حالم جا بیاد...
این روزها یه جور عجیبی نیرو واسه تحرک ندارم و کارهای رستوران تلمبار شده و من دچار یه ایده آلیستی مزخرفی شدم که از لیست کارهای عقب افتاده ام خودم خجالت می کشم!

 

  
به قلم : بانوی آبی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ دی ۱۳٩٠
برچسب‌ها : حال من ، جشن عروسی

خدااااااااااااااااااااااا

مشاهده یادداشت خصوصی

  
به قلم : بانوی آبی ; ساعت ٧:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ دی ۱۳٩٠
برچسب‌ها : خدا ، دلنوشته ، حال من

یلدا بهانه ای برای یک دقیقه بیشتر با هم بودن!

بعضی از رسم های ما چه قشنگند!
مثل همین یلدا!
جمع شدن دور بزرگ ترها به بهانه یک دقیقه طولانی تر شدن شب!
استقبال از ورود زمستون سرد با گرمای مهربونی کنار هم بودن. 
تفال به دیوان خواجه شیراز...
خوردن آجیل و انار و هندوونه های شیرین...
و با هم بودن و تنها سپری نکردن این بلندترین شب!
کاش یلدای زندگی رو هم می تونستیم کنار عزیزامون طی کنیم.
و شب هاشو به خواجه تفال بزنیم و سر بر شونه ی عزیزترینمون بذاریم و با گرما و شیرینی انار دل عاشقمون ، به استقبال سرمای روزگار بریم.
توی این شب های سرد دل تون گرم. یلداتون مبارک .

http://banoyeabi.persiangig.com/image/374674_219004798176669_140131116064038_486171_1307975391_n.jpg

  
به قلم : بانوی آبی ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠
برچسب‌ها : روزانه ، زندگی

دست...!

از دل و دیده ، گرامی تر هم

                            آیا هست ؟

- دست ،

      آری ، ز دل و دیده گرامی تر :

                                        دست  !

زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان ،

بی گمان دست گرانقدرتر است .

 

هر چه حاصل کنی از دنیا ،

                           دستاورد است !

هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمین ،

دست دارد همه را زیر نگین !

سلطنت را که شنیده ست چنین ؟!

 http://banoyeabi.persiangig.com/image/013.jpg

شرف دست همین بس که نوشتن با اوست !

خوشترین مایه دلبستگی من با اوست .

 

در فروبسته ترین دشواری ،

در گرانبارترین نومیدی ،

بارها بر سرخود ، بانگ زدم :

- هیچت ار نیست مخور خون جگر ،

                                      دست که هست  !

 http://banoyeabi.persiangig.com/384825_225862347486187_123392867733136_517516_2047016178_n.jpg

بیستون را یاد آر ،

دست هایت را بسپار به کار ،

کوه را چون پَر کاه از سر راهت بردار  !

 

وه چه نیروی شگفت انگیزی است ،

دست هایی که به هم پیوسته است  !

به یقین ، هر که به هر جای ، در آید از پای

دست هایش بسته است  !

 

دست در دست کسی ،

                       یعنی : پیوند دو جان !

دست در دست کسی

                        یعنی : پیمان دو عشق !

دست در دست کسی داری اگر ،

                                    دانی ، دست ،

چه سخن ها که بیان می کند از دوست به دوست ؛

 http://banoyeabi.persiangig.com/307545_202112339855792_199290533471306_486496_1906844928_n.jpg

لحظه ای چند که از دست طبیب ،

گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد ؛

نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست  !

 

چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دست ،

پرچم شادی و شوق است که افراشته ای !

لشکر غم خورد از پرچم دست  تو شکست !

دست ، گنجینه مهر و هنر است :

خواه بر پرده ساز ،

خواه در گردن دوست ،

خواه بر چهره نقش ،

خواه بر دنده چرخ ،

خواه بر دسته داس ،

 

خواه در یاری نابینایی ،

خواه در ساختن فردایی !

http://banoyeabi.persiangig.com/386663_308126292541221_172417702778748_1016734_295942828_n.jpg

 

 

آنچه آتش به دلم می زند ، اینک ، هر دم

سرنوشت بشرست ،

داده با تلخی غم های دگر دست به هم  !

 

بار این درد و دریغ است که ما

تیرهامان به هدف نیک رسیده است ، ولی

دست هامان ، نرسیده است به هم !

 

زنده یاد فریدون مشیری

  
به قلم : بانوی آبی ; ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠
برچسب‌ها : حال من

← صفحه بعد